اشپز
برای تبادل لینک ابتدا این وبلاگ را با نام اشپز لینک دهید سپس در قسمت نظرات خبر دهید تا من شما را در قسمت لینکستان وبلاگ لینک دهم

سه شنبه 22 مرداد 1387
روز زن را چگونه گذرانديد(طنز جالب)ذغال دومین انشای خود رامی نویسد
روز زن از نگاه عناصر ذکور خانه، البته از نوع کوچکش
قلم به دست مي‌گيرم وانشايم را آغازميكنم. ما در روز زن هيچ جا نرفتيم چون مادرمان به شدت از دست پدرمان عصباني بود كه چرا او مثل شوهرخاله‌مان براي مادرمان دستبند طلا نخريده. پدرمان هم مي‌گفت پول نداشتم ولي مادرمان قبول نمي‌كرد.در اين روز پدرمان از همان اول صبح خودرا به آن راه زده بود كه يعني نمي‌داند امروزروززن است. اما مادرمان خيلي با پدرمان مهربان شده بود ومانند هرروز او را با پس گردني ازخواب بيدارنكرد و با اردنگي بيرون نينداخت. ما دراين روز استثنائاٌ صبحانه خورديم. و مادرمان چندلقمه داخل دهان پدرمان كرده بود. البته پدرمان ازهمان اول صبح نمي‌دانيم چرا اخم كرده بود وتلويزيون تماشا مي‌كرد.فقط نمي‌دانم چرا تا تلويزيون برنامه اي درباره روز زن گذاشت، پدرمان تندي طوريكه مادرمان نفهمد كانال آن را عوض كرد. ازعجايب ديگر اين روز زنگ زدن مادربزرگمان بود كه صبح زود كه پدرمان هنوز بيرون نرفته بود زنگ زد و پدرمان مجبورشد به اوروز مادر را تبريك بگويد.

كه تا ديد مادرمان چپ چپ نگاهش مي‌كند تا قطع كرد به مادر مادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبريك گفت وبعد سريع ازخانه به اداره رفت و حتي چاي خود را هم كامل نخورد. يكي ازبديهاي اين روز كار بيش ازحد آن است. چون مادرمان ازهمان وقتي كه پدرمان رفت ما را به كارگرفت وگفت كه بايد خانه برق بزند.تا وقتي پدرمان مي آيد خوشش بيايد وما بچه‌ها همه اش خانه را تميز كرديم.

ولي مادرمان به ما كمك نكرد وبه دوستش زنگ زد و به دروغ گفت پدرمان صبح او را ازخواب بيداركرده و سندخانه را كه به اسم او زده است به او داده است. و ما بسيار تعجب كرديم چطور وقتي خانه‌مان اجاره اي است سند آن به اسم مادرمان زده شده است. امشب ما همه در خانه مادربزرگمان دعوت داريم، اما پدرمان ازاداره زنگ زد و گفت امشب اضافه كار مي ايستد و نمي‌تواند به خانه مادرزن جانش برود كه مادرمان تهديد كرد اگر نيايد او را قيمه قيمه خواهد كرد وبراي همين پدرمان سر ساعت آمد و عصباني بود و تا ما را ديد محكم درگوشمان زد و ما گريه كرديم.

امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسيار مي‌خنديد و بسيار با ما شوخي مي‌كرد.اما پدرمان شديدا عصباني بود و ما هي ازدستش فرار مي‌كرديم. كه شوهرخاله مان ناگهان جلوي خاله مان زانو زد و دستبندي را به او داد وبه اوگفت: چه زن خوبي است .بعد پدربزرگ و مادربزرگمان برايش دست زدند وتشويقش كردند. ولي پدرمان دست ما را گرفت و گفت كه ما را مي‌برد تا سرپا كند و هرچه ما گفتيم ما ديگربزرگ شديم و آن برادر كوچكمان است كه بايد سرپا شود گوش نكرد و ما را به دستشويي برد و گفت كه كار خودمان رابكنيم. ولي چون ما خجالت مي‌كشيديم آن كار را نكرديم و هي كتك خورديم و بعد از اينكه ازگريه سياه شديم تازه پدرمان يادش آمد بايد برادر كوچكمان را مي‌آورده و ما را باز زد و برگشتيم.

وقتي برگشتيم ديديم مادرمان آنقدر عصباني است كه نگو. و تا آخرمهماني باهم حرف نزدند ولي وقتي سوار ماشين شدند آنقدر با هم دعوا كردند و آنقدر ما را كه گريه مي‌كرديم زدند تا رسيديم. بعد كه رسيديم پدرمان قبول كردتا فردا براي مادرمان دستبند بزرگتري بخرد.

ما ازاين انشا نتيجه مي‌گيريم كه روز زن روز كتك خوردن بچه هاست و بايد براي مادرها حتما در اين روز دستبند طلا خريده شود.
نوشته شده توسط حدیثه صادقی در ساعت 10:52
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظرات (0)

مطلب 254 از 380
مطلب قبل | مطلب بعد


Powered By anzaliBlog.com