اشپز
برای تبادل لینک ابتدا این وبلاگ را با نام اشپز لینک دهید سپس در قسمت نظرات خبر دهید تا من شما را در قسمت لینکستان وبلاگ لینک دهم

سه شنبه 22 مرداد 1387
دختر و قبرستون . جالبه بدو بیا
یک دختر و پسر با هم دوست بودند و پسره خیلی دختره رو دوست داشت و روز های زیادی با هم بودند و سپری کردند و خیلی با هم خوب بودند تا روزی دختره از پسر خواست که دیگه با هم نباشن و قطع رابطه کنند و دلیلش را اینجور توضیح داد که او خواستگار داره و پدرش موافقت کردند و او هم موافق است و چاره ای جز موافقت هم ندارد پسر بعد از اندکی فکر از دختر خواست که تا برای بار آخر او را ببیند. دختر هم قبول کرد و ساعات پایانی را با هم بودندن و وقت رفتن به طرف منزل ، دختر از دوست پسرش خواست که کنار قبرستان او را پیاده کند تا برای مادرش فاتحه بخواند و پسر قبول کرد و خواست که او هم برود و فاتحه بخواند که دختر ممانعت کرد و گفت که می خواهد تنها باشد.
بعد از گذشت مدتی طولانی و برنگشتن دختر پسر نگران او شد و خود را به اتاقک نگهبانی قبرستان رساند و از نگهبان پرسید که دختری که چند لحظه ی پیش از کنار تو وارد قبرستان شد کجاست نگهبان جواب داد من که دخترى ندیدم.
پسر جواب داد پس چرا وقتی من برای دختره دست تکان میدادم تو همش نگاه من میکردی.
مرد چیزی نگفت و ساکت ماند و منکر اینکه دختری دیده باشد.
پسر موضوع را به اطلاع پلیس رساند و پلیس با بازجویی از پسر و نگهبان به نتیجه ای نرسید و از پسر خواستار آدرس خونه ی دختره شد تا از خانواده ی آن جویای حال او شوند و بعد از آمدن پدر دختر و پرسیدن اینکه آیا شما پدر فلانه هستید مرد جواب داد بله ولی او 2 سال پیش فوت کرده است.!!!!
با گرفتن حکم نعش قبر از قاضی و رضایت پدر به قبرستان رفتن و مشغول به حفاری قبر شدند و بعد از مدتی به آخر قبر رسیدند و آنجا همه دیدند که تو قبر یک تابلوی بزرگ نوشته بود .

7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
7
(((جنازه ی مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا دوباره حفاری کنید)))!!!



امید وارم خوب خندیده باشین
نوشته شده توسط حدیثه صادقی در ساعت 10:53
لینک مطلب | ارسال به دوستان | نظرات (0)

مطلب 268 از 395
مطلب قبل | مطلب بعد


Powered By anzaliBlog.com